تبليغاتX
میگویند شقایق ها هرگز نمیمیرند
دل نوشته هایی از برای شقایق عزیزم

سلام

میخوام یه کم اعتراف کنم،یه اعترافاتی که گاهی واقعا تو دلم مونده بودن و نمیتونستم یا نه بهتر بگم خجالت میکشیدم که اونا رو بیان کنم.حرفهای خصوصی یک مرد!

ادما همیشه از بیان اینکه یکی رو دوست دارن گاهی شاد و گاهی غمگین میشن ،بعضیا اون رو به زبون میارن و بعضی ها هم از ترس از دست دادنش ساکت میمونن.

اعتراف این که من شقایق این وبلاگ رو دوست دارم موضوع الان من نیست،خیلی فراتر از این حرفا میخوام عمیق بشین.اینکه دوستش دارم که جای صحبتی نیست ولی گفتن ترس از جدایی از اون و ترس از نبودنش،گفتن این که بدونش فکر کردن به زندگی هم سخت میشه حرف الان منه.

من اعتراف میکنم به اینکه تصور نبودن با اون دیگه غیر ممکنه واسم.تصور شرایطی که نباشه.تصور اینده بدون اون.شاید چیز هایی که به من داد رو خودش هم نفهمید که چی بود،حتما هم نفهمیده.

شرایطی رو تصور کنید که تو یه وضعیتی نامناسب روحی و جسمی و معنوی هستین و یکی میاد تو زندگیتون(که به یقین خدا فرستاده بودش،شاید چراشو یه روز تعریف کردم)بعد ایون میاد و ذره ذره وارد روح شما و جسم شما میشه،شما تکتک لحظه ها و ثانیه هاتون رو با اون میگذرونین و تصور یه اینده مالامال از شادی رو میکنید.به مدتهای طولانی روزگاری رو میگذرونید و هر چه میگذره میفهمید که چقدر این ادم مهربونه،چقدر فهمیده ،چقدر دوست داشتنی و چقدر زیباست.

اصولا یه اخلاق بد من اینه که بعد از گذروندن لحظات مشترک تازه یاد جزییاتتش میوفتم و هر بار که دقیق میشم میبینم که من چقدر براش کم گذاشتم.من نتونستم لحظات خوبی رو براش فراهم کنم و همیشه از این ناراحت میمونم که میتونستم بهترین براش باشم و نشدم.

بگذریم خیلی غم انگیز صحبت کردم.قسمت شاد هم دارم که ازش بگم.

اعتراف میکنم الان،نه از اعترافات تلویزیونی! که معلوم نبود انگیزه اعترافش چیه،اعتراف من خالصه و به یقین حاصل نتیجه گرفتن از شرایط خودمه.من مطمئنم که تنها و تنها با شقایق خوشبخت میشم و با صدای بلند این رو  تکرار میکنم که عرش به لرزه در بیاد....تاکائنات بشنوه و باور کنه و اون ر وبه من بده.

این ادم برای من و به مختصات روح من به وجود اومده.من عاشقش میمونم بدون لحظه ای درنگ و منتظر ساختن بهترین اینده برای اون و خودم.

بعد این که مادرم بهتر از برگ درخت بود

بعد این که دوستانم بهتر از اب روان بودن

بعد این که خدایی رو در این نزدیکی دارم که خیلی با هم صمیمی هستیم

حتی شاید بعد از خورده هوشم و سر سوزن ذوقم که از همش برای خوشبختیت استفاده میکنم

میخوام بگم بعد از همه اینها

با تو اشنا شدم

و سفرمو جور کردی

تنها کسی هستی که میتونم بهش اعتماد کنم و تنهایی ایندم رو باهاش پر کنم

روزگار بی کسیم رو با تو بگذرونم و خوشحال از اینکه

همسری دارم بهتر از اب روان...

(ارغنون)

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط یوسف  | 

دوست دارم شوق پروازم باشی

دوست دارم واسم همیشه با محبت بمونی

دوست دارم طراوت رو تو چشات احساس کنم

دوست دارم کنارم باشی

دوست دارم عاشقم باشی

دوست دارم مال من باشی

ممکنه خواسته های زیادی باشن ولی میتونم بگم فقط همین هاست

همین

همین

همین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 8:7 بعد از ظهر  توسط یوسف  | 


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 1:27 قبل از ظهر  توسط یوسف  | 


مرا صد بار اگر از خودت برانی             دوستت دارم


به زندان خیانت هم کشانی              دوستت دارم


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 1:17 قبل از ظهر  توسط یوسف  | 

بدون شرح !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط یوسف  | 


این اواخر تولد عشق من بود.

تولد صاحب این وب و تولد باعث این نوشته ها

از همینجا با تمام انرژِی فریاد میزنم که خوشحالم که روزهام رو با تو قسمت کردم

از طرف من و هر کسی که دوست داره تبریک بگه بهت خوشحالی ما رو بپذیر...

تا همیشه این تولدا ادامه پیدا کنه و تا همیشه لذت و خوشی کنار ما باشه

از ته قلب میگم بهت که دوستت دارم   



+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط یوسف  | 

 

seni  seviyorum

seni ben kimseye vermem

         

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط یوسف  | 

اینجا به جز درد و دروغ هم خانه ای با ما نبود

در غربت من مثل من هرگز کسی تنها نبود

من با تو گریه کرده ام در سوگ همراهان خویش

انان که عاشق مانده اند در خانه بر پیمان خویش

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط یوسف  | 


پروردگارا...

این جوجه کباب ها

این ماشین بازیا

این محبت ها و دوستی ها

این نگرانی از اینده

این صادقانه بودنها

این شادی و لذت

این بهترین دختر دنیا

و این عشق رو

از من نگیر

امین

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 2:28 قبل از ظهر  توسط یوسف  | 

سلام عزیز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟ اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟ شب كه میاد یواش یواش با چشمك ستاره هاش اجازه هست از آسمون ستاره كش برم برات..؟ اجازه هست بیای پیشم یه كم بگم دوست دارم؟ تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی كسی بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بذارم اجازه هست خیال كنم تا آخرش مال منی..؟ خیال كنم دل منو با رفتنت نمی شكنی...

میدونی این عکسو منو یاد چی میندازه....؟ نمیدونی؟ من عشقت رو به همه دنا نمیدم ...حتی یادت رو به کوه و دریا نمیدم...با تو میمونم واسه همیشه !!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 1:2 قبل از ظهر  توسط یوسف  | 

خاله دلم براقه ...خاله روزم سیاهه

یارم قلبمو ازرد ... شبو روزم تباهه

خاله کتابو وا کن ... خاله برام دعا کن

بگو کجای کارم ... خاله گره هامو وا کن

(امون از گرفتاری امون ای دل،هنوز نتونستی بهش بگی که دوسش داری،شایدم گفتی ولی کسی باور نکرده.. شایدم تو رو همه شوخی میبینن؟)

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط یوسف  | 

 

 نان گرم سفره ام را با تو قسمت کردم ای دوست...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط یوسف  | 

 یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود

یه جوونی خسته بود که دلش شکسته بود

مثه بارون بهار زار و زار گریه میکرد

گاهی دست خستشو به سوی خدا میکرد

کی خدای مهربون خالق هفت اسمون

اونو بی وفا نکن از دلم جدا نکن

دست خستمو بگیر تو منو رها نکن

بگو اخه تا به کی باید بشینم سر راش

بشینم تا اون بیاد که بشنوم صدای پاش

مگه اون نمیدونه که دلم پریشونه

نمیاد تا از چشام غمه عشقو بخونه

کلاغا از اسمون میرن به سوی لونشون

دسته های چلچله میرن تا اشیونشون

ولی من بدون اون چی بگم کجا برم

با یه قلب پر امید هنوزم منتظرم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط یوسف  |